88/07/25
یک خبر
شب شعر " رنگ واژه "
شعر خوانی بهزاد خواجات
تهران - جنوب غربی میدان دوم صادقیه
برج طلا - طبقه ۷ - واحد ۲
دوشنبه ۴ آبان - ساعت ۳۰/۵
88/06/31
توضیح
با سلام به دوستان عزیز ذکر چند نکته را درباره ی کامنت های دریافتی لازم می دانـــــــم :
- کامنت هایی کـــــه از سر لطف دوستان هر روزه به مـــن می رســـــد نسبتن زیــــاد است
و بالطبع پاسخ گویی سریع به همه ی آن ها به دلیل مشکلات جاری امکــــــان پذیر نیســت.
- بعضی از کامنت ها فاقد لینک سایــــت مربوط اســـت و طبیعتن امکان مراجعه برای مـــن
مقدورنخواهد بود.
- درباره ی شعـــر بعضی از دوستان مـــن یک یا چنــــد بار نظر داده ام و بدیهی است کـــه
ضرورتی در تکرار آن نظرات احساس نکنم. یعنی چنان چه حرف تازه ای باشد مطـــــــرح
خواهم کرد و این عدم اظهار نظر نه از سر بی اعتنایی یا تکبر که به دلیل سابقه ی ارائه ی
ایده است .
- نظر هر کس درباره ی شعر یک عقیده ی شخصی است که ضرورتن مبتنی بــر تجربــه ی
شاعرانه ی خود اوست . پس من حق دارم که از شعری لذت ببرم یا نبرم. این سلیقـــه ( که
بنابر تخصص من چندان هم سلیقه نیست ) نفی سلایق دیگران نیســـت چرا که نه مـــــن در
پی تحمیل سلیقه ام هستم و نه دیگری بایـد در مشی شاعرانه اش حـــرف دیگران را حجت
بی بدیل قلمداد کند .
- بعضی از دوستان که مصرانه می خواهند درباره ی کارشان نظر داده شود متاسفانه گـــاه
تلخی نقد را تاب نمی آورنــد و از کوره در می روند ! در حالی اگـــر کسی به شنیدن نیــــاز
نـدارد اصلن چرا دعوت به گفتن می کند ؟
- من هرگز در ارائه ی نظر اهل تعارف نیستم و این گاه برای بعضی به خصوص دوستــــان
جوان ترآزار دهنده اســـت و می دانــم . اما متاسفانه من فقط با این روش آشنا هستــــم و
کارسازی آن را گران تر از تهمت اش دیده ام .
- متاسفانه بعضی از دوستان نو رسیده آتش تندی دارند و بیش از اثبات خود در پی نفــــی
دیگران هستند و از همین سر کامنت هایی می بینم که بد و بیراه به من یا به دیگــران است
و نسل بازی و ... طبیعی است که من این کامنت ها را برای نمایش تایید نکنم و این یعنــی
سالم سازی فضای مجازی ادبی به قدر وسع و حتا اگر سانسورش بدانیم من از آن دفــــــاع
می کنم .
- گاه یک شعر در مجموع عناصر نیاز به تقویت دارد و کار با ذکر یک یا چند نکته به قــــول
معروف راست نیاید . در این صورت من تنها توصیه به خواندن بیش تر دارم و چه چاره جـــز
این ؟ هر کس در بوته ی خود به عمل می آید .
- قبلن گفته ام و باز هم می گویم که متاسفانه به دعوت هایی که به شکل کامنت خصوصـــــی
ارسال می شود امکان پاسخ گویی وجود ندارد و بنده بالطبع نظری هم ارائه نخواهم داد .
از تمام دوستانی که با آن ها گفت و گو دارم سپاس گزارم .
88/06/02
کنار پنجره
صندلی را کنار پنجره می گذارم اما نمی نشینم
این آدابی است
که از دگمه چشم می سازد
و همین که در دی ماه
یک دوچرخه را تعمیر می کنیم
منزل هفتم این جا باشد
و پروردگار همین جا .
این تمام حقیقت بود پسرم
اما حقیقت خودش تمام نیست .
روزی که من نباشم
هنوز خطر زندگی تهدیدم می کند
و اصرار خدا را نمی فهمم .
باد بپیچد با نخل
سیمین غانم بخواند
و اس ام اس هایی تلف شده در دروازه آسمان .
ای ی ی
چه زن ها در خود یافتم
که تمامن لب و چشم بودند
و با چند اسم گم شده در فیلم های فارسی
انسونیت می کردند .
چه قدر از پشت دیوار صدا شنیدم
و همین که رفتم
یک بچه در نبود خودش جشن می گرفت
و شش خزان به اتفاق یک دیگر
بر گردن یک اردی بهشت نشستند.
در کار تهیه ی این شعر
آدم برفی ها
عاشق که باشند ، آب می شوند
و تیتر اول روزنامه ها
ناگهان سه نقطه بود
و ناگهان با تو در بازار مروی خرید کردیم
و ناگهان تو گفتی پایم درد می کند
و ناگهان ما که دو تن بودیم
چهار تن بودیم
و هر یک در آتش خود می سوخت .
این طور که آسمان تنگ است
حق دارند سنارگان
که ریز و ریزتر باقی بمانند
و این مداد را هی فرو کنم به تهیگاه مرگ
و تیز نگاهم کند ، تیز نگاهش کنم
و سپس هیچ کس با هیچ کس
حرف ها زد و رازها گفت .
بیا ! این هم تابوت باد !
ببین پدرت چه آرام است
و هنوز هم سر شوخی دارد
که یک پرستو می رود به دماغ ام
و از گوش ام پر می گشاید !
ساعت چند است عزیزک من ؟
دیر نشود یک وقت به دریا رفتن
و حباب ها را جدی گرفتن .
مرداد لعنتی
پیاله پیاله از تن ما خورد
و حالا بر این پل هلالی
نیم تنه هایی مغموم ، ترس خورده
تنها پرسه می زنند
و بلمی از یک ترانه ی بندری بیرون آمده
تا در سوت دلگیر این غریبه ی مه پوش
پهلو بگیرد .
این جا ، بدل اهواز است
وقتی که تمام زنانگی تو باشی
و در کنارم نباشی
و مفت نمی ارزد ماه
عروس شب هایی که فنجان فنجان ، داغ
از چشم هم نوشیدیم
و شرجی و فرشتگانی عرق کرده ...
( یادت هست ؟ )
و حالا صندلی گذاشتم کنار پنجره
اما می ترسم از دیدن ، از شنیدن .
اسبی که در دشت های شادگان
بی خبر از ما می دوید ، هم چنان می دود
با این تفاوت که شب می آید و روز می رود
و تو نیستی .
من یاد گرفته ام که در خلا
خود را بشنوم
و برای وضعیتی که در ته دریا
شعله ها زبانه می کشد از من
اسمی بجویم .
سجده ی شیطان آیا
به چه درد من می خورد پروردگارا ؟
این دل را از من بگیر
و به جایش حفره ای عطا کن
که خالی من را خالی کند
و خورشید نتابد و گندم نروید
و مست هیچ ، تنها خود هیچ است
که در جبروت خود ، در این سطر
صندلی را کنار پنجره می گذارم
و در حالی که نشسته ام ، اما نمی نشینم .
کجایی ؟
کجایی که در بی در کجایی
سفرهایم تمام تابوت ها را
یک یک در می گشاید
و درخت سنجد بر شانه هایم
چه بیهوده ، چه معطل ...
من باقی مانده ی خود هستم
و برای یک پر سوخته
هیچ نامی نمی توان جست .
88/05/23
سالگرد
دومین سالگرد آن دوشنبه ، 7 عصر
جاده ای در ساحل کارون
من orbite پرتقالی تعارف کنم
و تو بگیری ، بجوی
و طعم پرتقال را حس کنی و من حس کنم .
امروز دومین سالگرد
جامی که از دست من ول شد و هنوزاهنوز
بر زمین نخورده ، نمی خورد .
خواستم زنده باشم ، بروم قاطی این ارواح
که روده های شان می درخشد
خواستم پول داشته باشم برای خریدن فقر
و اقدامی عاجل
برای نقش این قلب تیر خورده ، قدیمی
بر درخت خانه ی بی بی فرنگیس
اما مرگ به زبان فارسی است
( نگفته بودم ؟)
از این دروازه تا آن دروازه ی شهر
نه مرد پیدا می شود نه نامرد
این بیولوژی من است
که می گوید دوستت دارم
و تو با عصب های گردنت
سر تکان می دهی و می خندی .
چه قدر پرسیدم و بهار فریبم داد
فریاد کشیدم در بم
و خون دلمه بسته ی پدرم
در جگرم که بیمار است ...
چه قدر در شکل نمره ی هفت درماندیم
و گوش ماهی بدبخت
حتا خودکشی هم نمی توانست .
مرا کسی بدانید
که در یکی از همین کوچه های قدیمی
در یک روز عادی عادی
در مواجهه با سندروم این مسواک شکسته
ناگهان سال های سال نشسته
و ناگهان نمی داند که نشسته
(دیگر اما شما می دانید )
امروز دومین سالگرد بوی آجر باران خورده
در محله ی راه آهن است
دختری که در من ، تنها قدم می زند
و من که در او ، تنها قدم می زنم .
چراغ ها در شب دی ماه ، چه بی اعتبارند
و چه واهی است قراری
که خود بی قرارتر از ماست .
عزیز دلم !
تبریک مرا بپذیر که هنوز
هلالی از ماه را به ابرو نگه داشته ای
و قهوه ای که آن روز ( همان روز )
در تهران باران زده نوشیدیم و راه رفتیم
در چشمم مانده و پایین نمی رود .
این جا ، در بی زمانی مطلق
این قو که سفید است و حرفی نمی زند
تو را دارد که نگاهش کنی
نگاه کن !
دو مرد از من درآمدند و گریختند
چیزی بده که این طور خالی نباشم
چیزی حتا شاید آن orbite جویده ی پرتقالی
که آن روز دوشنبه 7 عصر
در جاده ی ساحلی به تو دادم
و طعم پرتقال را حس کردی و ...
امروز دومین سالگرد است .
88/05/18
این شعر اسمی ندارد
سارا تویی
و سرطان من است اهواز
که شکست می خورد.
با زخمی که از آسمان افتاده
رد سالکی است بر صورتم
که بچه بودم و
شیر از پستان کوچه ها می چکید.
آیا این گوسفند گم شده در " بندر ناصری"*
در قیامت چه گونه پیدا می شود ؟
چه گونه خودش را
که خودش را خورده است می بخشد؟
چه گونه ؟
در چند زمستان قبل
دنیا چنان زرد شد
که چه قدر مگر " دکتر قریب " دارد این ملت
که رو کند و یک نسل
از شیشه ی شربت سرما خوردگی
به تاریخ بریزد؟
در یکی از همین شب ها ، مومیایی شوخ
با لطیفه ای بی مزه
سر از پیراهن ات درمی آورد
و تو با او بگو
که روزی دوازده ساعت کار می کنی
و بگو که تفریحی جز مرگ نداری
و بگو که بر قلبت سیفون کشیدند
تا برود به تدبیر چه گونه مردن
از پس مردن.
نگاه کن ! همان جا
ساعت دیواری ام :
جعبه ی مارگیری
بر دوش زنانگی این خانه ی کج
پذیرایی نیش به هم خوابگی
پذیرایی نیش با زنگ زنگی در
پذیرایی نیش از لاله ها ، ارکیده ها
( این بمب های کوچک معصوم )
که هم چنان سارا تویی
و آخرین در که باز بشود
با خداوند کاری خصوصی ام هست
و چند پیشنهاد عالی برای دنیا.
فیل خسته بلند شد
هفت قدم راه رفت
و دوباره نشست .
(خودمانی بگویم
این جا که ایستاده ام من
جایی نیست که ایستاده ام من)
بادها در وحشت این که از کجا آمدند
و از سانحه ی دیشب
تنها سه تن مانده اند که من ام
و باقی مرده اند – که من ام .
و سارا تویی که شکست می خورم .
در کوچه های قدیمی
بچه ها پول می دهند
تا عکس ببری را ببینند
که ببر دیگر را بلعیده تا کمر
و درست در خیابان " لشکر"
به ذهنم خطور کرد
که من همیشه یک قدم
از خود جلو بوده ام
اما عقب کشیدم .
بر سکوی اول تو بودی
و سکو را بر شانه آورده ام
تا این جا ، تا همین سطر
که طلایت را بگیری
و بروی به افسانه هایی که روحی پیر
با بچه گی های خودش
بازی می کند که ببازد .
زخم ـ شفای همیشه این جا
سارا !
* بندر ناصری : نام قدیم اهواز
88/04/29
آمدم !
و هم چنان می رسم
با طعم سایه در دهان و
غم شیروانی های رها شده
در زیر شب .
نام من را جز من کسی نمی داند
به همان موازات که نوازنده ی ساکسیفون
چند گالن هوا را بگیرد
و آتش تحویل دهد به جایش .
این اول تابستان است ،
نفس کشیدن به سبک ایرانی
با چند دهان و یک شش
فرهنگ اساطیر ، صفحه ی ۵۴۸
ذیل عنوان ضحاک :
" اهریمن وی را با سه دهان و سه سر و شش چشم
برای تباهی جهان مادی آفرید ... " ( دکتر جعفر یاحقی )
روشنایی های شهریور ، اینک
در دکه های آسمان
با اضطراب هر دختری که بتواند
به شیوه ی " ادری هیپورن"
" سابرینا " را بازی کند
و البته خود را نبازد .
قطرات مفرغین عرق
بر این مجسمه که با انگشتی شکسته
آینده را نشان می دهد
اما مگسی هم نمی هراسد .
راه زنان جنگل شروود
اگر که می خواستند ، می توانستند
اما نخواستند ، چون نمی توانستند
که این طور در خریدهای روزانه
بر شهریت قلندریه دست کشیدی
و جارو برقی و اجاق گاز خودت را
استتار کرده ای.
در منزل هشتم دید
که هفتم را پشت سر گذاشته
و اوضاع همان که بود :
هیچ کس نیست
و تنها قطره آبی از برگ لیمو می چکد
در موقعیت صفر .
هنوز آسمان
از کاری که در اول خلقت کرد
و از کاری که نکرد ، آبی آبی است.
پشیمان اگر بود ، پشیمان اگر بودم
این جاده های دراز
در من این طور فشرده ، فشار نمی گرفت
به بازار کاوه می زدم
در یک فلفل دلمه ای خانه می ساختم
و آماده می شدم برای مردن .
و ناگهان آن نگاه را شناختم
با عصب هایی از پروفیل .
در خیابان محال
امکانی جز آن دو چشم نیست
این گونه که چل سال در زده ای
و حالا صدای سرعت یک ابر
حواس تو را پرت می کند.
می نشینی
و سیگار با دستانی هزار ساله
در کافه ی نادری ...
آیا برداشت من درست است
اگر که شما را
با زنانگی این کوچه تنها دیده ام
در حالی که مرد نبودید
و جنس سوم در یک شکاف زمانی
پروانه ای بود در اصفهان ؟
ضامن باغ را کشیده ام
و تاب بازی بچه ها
ترکشی از انفجار است .
من می روم
چیزی که در بطن مادر جا گذاشتم
بردارم و بیایم .
جایی نروید ، آمدم !
88/01/26
در این مه
چگونه تمام شد؟
خرگوش جفتش را بو کشید
و آن قدر به جنگل فرو رفت
که حالا
در چند سال بعد این ماه
کسی در نی لبکی دست می کشد بر خود
و هیچ نیست.
چگونه تمام شد؟
نشیب سینه ی کوه،
شیب رودخانه ی سبز؟
که چمدان
به خود، راه افتاده تا برود
به سوسوی چراغ ها ـ به خود ـ
و حالا که هیچ خبری نیست
نه از من و نه نی لبکی
که انفاس شمرده و گیج
بر نغمه هایش پا می فشارد...
در این مه
بیش تر نمی توان دید.
87/12/19
شعر هنوز نفس میكشد
علی حسن زاده: گسستی بین مخاطبان و شعرِ امروز ما اتفّاق افتاده كه این گسست منجر به ایجاد بحرانی موسوم به «بحران مخاطب» شده است. آیا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاریخی دارد؟
بهزاد خواجات: اولا باید مشخص شود منظور شما یا من از بحران چیست؟ آیا منظور بی مخاطب ماندن شعر امروز است یا بحرانی که در شعر امروز اتفاق افتاده و خوانندگان را پس زده است؟ حقیقت این است که امروزه نه تنها شعر ما که شعر سنتی هم چندان بازاری ندارد. گمان من این است که پس از انقلاب و به ویژه از دههی پنجاه به این ور شعر امروز تکیهگاههای فرامتنی خود را از دست داده یعنی کمرنگ شدن تحزب در شعر و مضامین اجتماعی (لااقل در مفهوم سنتی خود) بسیاری از مخاطبان شعر امروز را پس زده است. جز این ورود مفاهیم زبان شناختی و فلسفی به ساحت شعر (که در فقدان ادبیات سیاسی به مدی فراگیر تبدیل شده) ارتباط با شعر و شاعران را بسیار دشوار کرده است. البّته وضعیت اقتصادی جامعه هم در این امر بیتاثیر نیست و دو یا چند شغله بودن قشر کتابخوان فرصتهای مطالعاتی زیادی را از آنان سلب میکند. شعر امروز در پیگیری آوانگاردیسم و در موقعیتی که خود پستمدرن مینامد متاسفانه شدیدا محفلی شده است و چنان از مخاطب دور که این حفره تا سالها پر نخواهد شد. مشکل بیمخاطب ماندن ما به دلیل درک نادرست روشنفکران از جامعه و تغییرات موجود در آن است. یعنی مشکل از رئالیستهایی است که از قضا شدیدا ایدهآلیست هستند.
حسن زاده: چرا شعر سنتی بازار چندانی ندارد؟
خواجات: من میگویم که اصلا شعر بازاری ندارد و فکر میکنم در حال حاضر سینما و موسیقی جای شعر را کمی تنگ کردهاند. البته وضع ادبیات داستانی به مقداری بهتر است.
حسن زاده: آیا عملكرد شاعران منجر به تولید این بحران شده است؟
خواجات: شاعران ما از آن جا به بیراهه افتادند که گمان کردند با انقطاع از سنت و فرهنگ شعر فارسی میتوانند به آینده پرتاب شوند. حتی توجه شاعران موسوم به پستمدرن هم به سنت از سر جلوه فروشی بر سر یک قرار سبکی است. شاعران بزرگ معاصر (فروغ و شاملو و اخوان و سپهری و...) هیچگاه سنت و فرهنگ شعر فارسی را رها نکردند و گر چه با آن چالش بسیار داشتند اما از روی آن نپریدند اما خطای نسل نو آمده این بود که به جای گفت و گو با سنت آن را نفی کرد.
حسن زاده: آیا ناشران در تولید این بحران نقش دارند؟
خواجات: در ایران بازار نشری برای شعر وجود ندارد. نه کسی شعر میخواند و نه ناشری حاضر میشود سرمایهاش را دود کند. شاعران خودخواسته محفلی شدهاند پس ناشران چرا این خلوت را بر هم بزنند؟
حسن زاده: نقش منتقدان در تولید این بحران را تا چه حد میدانید البّته این موضوع را با توجه به این مسئله مطرح كردم كه منتقدان حرفهاى دهههاى قبل مثل محمد حقوقى در خصوص شعر امروز ما سكوت كردند كه نمونهاى از عملكردهاى منتقدان و شاعران اینچنینى را ابوالفضل پاشا در كتاب «حركت و شعر» شرح داده است؟
خواجات: بچههای دههی هفتاد دربارهی خود خیلی حرف زدند و شاید اگر دیگران از آنها کمتر گفتند به این خاطر بود که خودشان فرصت ندادند! اما از قضا حقوقی که دربارهی شعر امروز کلی حرف زده است (گیرم با چشم نسلی پیش از ما) و همین طور دستغیب و آتشی و باباچاهی و عنایت سمیعی و...
حسن زاده: ابوالفضل پاشا در كتاب «حركت و شعر» در (نشر روزگار، 1379، ص 14) نوشته است: «برای مثال در 73 در جلسات شعر امروز، كه در خانهی حسن صفدری برگزار میشد، محمد حقوقی در خصوص شعر من و علی عبدالرضایی به اظهار نظر پرداخت و به نوعی، متفاوت بودن این شعرها را یاد آوری كرد اما حاضر نشد این موضوع را بنویسد.»
خواجات: من قبلا هم گفتهام که ما در شعر امروز منتقدی شش دونگ نداشتهایم. کسانی که بودهاند یا با وجود آگاهی و دانش تئوریک به دام خالهزنکبازیهای مغرضانه افتادهاند و یا اصلا دانشی نداشته و به طور تجربی با اثر ادبی برخورد کردهاند. شاعران امروز خودشان میتوانند بهترین منتقد و شارح کار خود باشند و همین شاید فرصتی شود برای برونرفت از این انسداد خوانش! اما مقالی باشد اگر مجالی نیست که بتوان با مخاطب رو به رو شد و به او رسیدگی کرد. تعداد مجلات ادبی تاسفبار است و نشست های تخصصی عملا وجود ندارد و رسانهی دیگری هم نیست جز اینترنت که آن هم چندان فراگیر نیست و هنوز مانده تا جای مجله را بگیرد. به راستی شما چند منتقد در شعر امروز میشناسید که به طور مستمر قلم بزند و گاه شاعری را معرفی کند که قابل تامل باشد؟ متاسفانه در ادبیات ما خود منتقدان بیشتر با بحران مواجه هستند تا شاعران! چون شاعران را مخاطبان نمیخوانند اما منتقدان را نه شاعران میخوانند و نه مخاطبان! پس این منتقد چگونه خواهد توانست ما را با خوانندگان آشتی دهد؟
حسن زاده: مدّتهاست تعدادی از شاعران كلاسهای آموزش شعر و کارگاه شعر بر پا نمودهاند. ـ مثل قیصر امین پور، سید علی صالحی، منوچهر آتشی،... نظر شما نسبت به برپایی كلاسهای آموزش شعر و گارگاه شعر از سوی شاعران چیست؟ منظورم این است که در تمام دنیا اظهار نظر كردن كارآمد و تكنیكی مبتنی بر نظریه ادبی است و به عهده منتقدان حرفهای و نه شاعران، هرچند این دو حرفه ارتباط تنگاتنگی باهم دارند اما هریك تخصصی جداگانه محسوب میشود. به نظر شما افرادی كه صرفا شاعرند و مننقد نیستند صلاحیت بر پایی كلاسهای آموزش شعر و کارگاهای شعر را دارند؟
خواجات: من در نفس این کار مشکلی نمیبینم. یک شاعر هم میتواند کارگاه شعر برگزار کند و تجاربش را با دیگران در میان بگذارد. منتقد هم کار خودش را می کند. مسئله این است که شاعر از درون عناصر شعر و از چشم مولد شعر به بیان تجربه میپردازد و مکاشفهاش را شرح میدهد اما منتقد از بیرون اثر و جدا از علقههای آفرینندهی آن از دیدگاه تخصصی به شعر میپردازد. منتها هر دوی این افراد یعنی هم منتقد و هم شاعر باید سواد این کار را داشته باشند. شاعران خوبی هستند که از توضیح شعر خود عاجزند و شاعران بدی هستند که شعر را خوب میفهمند و شرح میدهند. تجارب شاعران همیشه برای جوانترها میتواند مهم باشد چون ممکن است هیچگاه در هیچ جایی ثبت نشود. اما به هر حال حرکت هر شاعری منحصر به فرد و بیبدیل است و شاعر جوان فقط میتواند انرژی ذهنی خود را از این کلاسها تقویت کند و به مکانیسم تکنیک آفرینی مجهز شود و نه چیزی بیشتر.
حسن زاده: آیا به نظر شما بعد از دههی هفتاد جریان جدیدی در شعر امروز ایران اتفاق افتاده است؟
خواجات: البته بررسی دههای شعر و ادبیات کار چندان درستی نیست اما اگر ناچار به این کار باشیم باید بگویم که بله شعر هنوز زنده است و نفس میکشد و شعر پس از دههی هفتاد باید باشد و باید اصلا برای عبور از آن بیاید اما نه البته برای نفی آن. وضعیت شعر در کشور ما مثل تغییراتی است که در مدیریت اغلب ادارات رخ میدهد. رییس جدید رییس قدیم را نفی میکند و حتا او را محکوم به سوء مدیریت میکند. در جریانهای شعری هم کمابیش همین مسئله وجود دارد.شعر دههی هفتاد بازی چند جوان جویای نام نبود بلکه انتخاب شدگی ما توسط ضرورتهایی ادبی – تاریخی بود. این نکته حضور و حرکت ما را شدیدا محق جلوه میداد اما در هر جریان شعری رطب و یابسی هم میتوان سراغ گرفت. از شاعران هفتاد آنها که هنوز ماندهاند و صدایشان شنیده میشود شاعران اصیلتری بودند و باقی آمدند و شعرهایی گفتند و رفتند. و حالا از پس آن همه آتشبازی زبانی و معنایی که هنوز دودش دیده میشود و چه بسا گرمایش، جوانانی آمدهاند با شور و سودایی که حق این نسل است. من به نفسهای جوان احترام میگذارم چون اگر چنین نکنم به کاریکاتوری از نسل پیش از خود بدل شدهام. اما آیا نفس جوان بودن و شور و شورش برای خلق اشعاری ماندگار کافی است؟ نسل نو آمده گاه آثاری رشکانگیز میآفریند اما دارد از فرهنگ شعر فارسی منقطع میشود و این همان چیزی است که من نمیتوانم در پذیرش آنها با آن کنار بیایم. دانستگی شاعر و آموزههای او از مفاهیم فلسفی و زبانشناختی در دوران ما شاید یک ضرورت مهم برای شاعران باشد اما مسئلهی اول وجاهت شاعرانه است و گر نه مگر کم هستند استادانی که هم اینک در کلاسهای خود فلسفه و زبانشناسی تدریس میکنند و مدعی شعر هم نیستند؟ منتها ظاهرا تزریق این تئوریها به شعر چنان مد شده که تمام عرقریزان شاعران را از آن خود کرده است.
حسن زاده: شما در مصاحبهای اعلام کردید که شعر دههی هفتاد به پایان رسیده و از طرف دیگر آقای ابوالفضل پاشا در مطلبی بر استمرار این جریان تاکید نمودند. به راستی مسئله چیست؟
خواجات: گاهی حساسیت بر استمرار یک جریان وسواس سهمجویی بیشتر از آن جریان است و بنیهی علمی ندارد. البته منظور من پاشای عزیز نیست. او تحلیل خود را دارد و شاید اصلا ما هر دو یک حرف را زده باشیم. من هم معتقدم که نوجوییهای دههی هفتاد در کار تمام شاعران این دهه هم چنان تکرار میشود. البته من نمیخواهم حال یا آینده را تعطیل اعلام کنم یا تثبیت خود را از منظر نفی جریانهای جدید بجویم. حتا به یاد دارم که در اینترنت طی پاسخ به یکی از همین شاعران جوان با او به گفت و گو پرداختم. کسی که از تئوریهای زبانی و فلسفی داد سخن میداد، همین کس نه تصویر را میشناخت و نه کنایه را، امّا معتقد بود که خود و دوستانش نوابغ شعر این دهه هستند! و البته در آخر هم چون آن کسان به جای استدلال اهانت کردند من بحث را ادامه ندادم. این توهمها به نظر من حاصل تنهایی و در تنهایی و برای خود شعر گفتن است. میراث دههی هفتاد هم چنان زنده است و خود را تا این دهه کشانیده. شاید حرف پاشا هم همین باشد. مگر میشود دههی قبل را قیچی کرد و از جریانی بیریشه حرف زد به نام شعر دههی هشتاد؟ این حتا به نفع خود جریاننوآمده هم نمیتواند باشد. شعر دههی هفتاد زاییدهی شرایط اجتماعی این دهه بود و نتایجی که شعر تصویرگرا و مفهوممدار پیش از خود را به چالش میکشید و کثرت مجلات و محافل ادبی این فضا را پشتیبانی میکرد. من گاه از جوانترها شعرهای خوبی میخوانم که در روند حرکت خود شاعر شاید به جریانی مهم بدل شود اما با حرف و جنجال و توهین و ارعاب و شامورتیبازی که نمیتوان جریان ساخت. یک جریان را انبوه شعرهای اعتنابرانگیزش حمایت میکند. نکتهای که من گفتم این بود که زمینههای شعر دههی هفتاد به مقدار زیادی از بین رفته است و اصرار بر تمام آن مولفهها در جا زدن است. اما نمیدانم چرا عدهای به وحشت افتادند و خود و دوستانشان شروع کردند به تهدید و خط و نشان کشیدن. آنها ظاهرا فراموش کردهاند که من هم جزو همین جریان بودهام و اتمام آن دهه برای خود من هم باید مسئولیت و ایدههای جدید ایجاد کند. من معتقدم که پس از دههی هفتاد هیچ جریان جدیدی نتوانسته از شعر هفتاد عبور کند مگر این که بوی آن را گرفته باشد. در شعر دههی هفتاد، سه گروه کاملا قابل تشخیص بود. اول ادامهی شعر تصویری دههی شصت، دوم شعر زبانی براهنی و سوم شعر بچههای ما یعنی شعری که از تمام این حرکتها بهره میبرد اما با حمل تاریخ ادبی در خود اقبال بیشتری را شاهد بود. این شعر به مسائل جاری روزگار اهمیت میداد و نوجوییها و تجربهورزی خود را از این سر جست و جو میکرد. شعرهایی که من از جوانترها خواندهام در روند خود و در حرکت ذهنی شاعر و سطربندیها و خلاقیت شاعرانه شاید در مواردی موفق باشند اما به نظر من به واسطهی عصیانی که هر قراری را بی قرار میکند و ذاتی روحیهی جوانانه شده است این تلاشها به نتیجه نمیرسند. از طرفی شاعر جوان به نوعی بی تصمیمی رو آورده و خود را نسبت به سنت ادبی بی نیاز احساس میکند.
حسن زاده: و در آخر شما یک شعر موفق را چگونه شعری میدانید؟
خواجات: شعری که در تجارب خود نسبت به جهان و زبان منحصر به فرد و در عین حال از تاریخی ادبی سرشار باشد ولو در چالش با آن. و در آن چهرهی انسان را بتوان بازشناخت. شعری که زیباشناختیاش را نه از تئوریهای پیش از خود که از برخورد مستقیم با زندگی و در دستگاهی ایرانی _ جهانی باز میجوید. شعری که دیدن ما را به هم میزند تا دیدنی دیگر را پیشنهاد کند. شعری که زندگی است...
(نقل از : جن و پری)
87/12/13
کنار شما
کنار شما ایستاده ام که کنارم بایستند
و همه در معصومیت زیر شلواری ها
به نیچه و گوساله ای نگاه کنیم
که چشم در چشم هم فلج شده اند.
اگر که فکر تو را روزی ابر خوانده که ببارد
من با لکّه های دندانم در این شب تاریک چه کنم؟
چه کنم که خسته اند آب را غلط بخوانند
و کسی را از برق کمربند چرمی حدس بزنند.
اما این جا،
من عجب هایم را گذاشته ام برای بعد
تا پیرزن معروف آن فیلم
سوزنش را بالاخره نخ کند
و من ببینم که سرانجام چه باید کرد
روزی مردی راه خودش را رفت
گوساله ای راه خودش را...
من کنار تو بودم
و عجیب تمرکز آدم را می گرفت
بوی توت فرنگی ها.

